برای دیدن عکس در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید
نوشته شده توسط H.N در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت
شعري بسيار زيبا درباره زن، تقديم به تمام زنان با حياي ايران زمين

اي زن تو که بانويي چو زهرا داري
گنج شرف و گوهر تقوا داري![]()
حيف است اسير خود نمايي باشي
آزاد به شيوه اي کذايي باشي![]()
با زلف شلال به خيابان رفتن
يعني که به سوي دام شيطان رفتن![]()
حيف است که از بلهوسان باشي تو
رقاصه به آهنگ کسان باشي تو![]()
زن نيست عروسکي که کوکش بکنند
رقاصه به هر سبک و سلو کش بکنند![]()
افسوس اگر که سست ايمان باشي
بازيچه ي نقشه هاي شيطان باشي![]()
مگذار حجاب را بگيرند از تو
اين گوهر ناب را بگيرند از تو![]()
حيف است به نيش خنده اي خام شوي
زنجير طلا ببيني و رام شوي![]()
مگذار که هرزه ها نگاهت بينند
در سايه چشمهاي تو بنشينند![]()
مگذار که بر خط لبت راه روند
گستاخ شوند و تا خود ماه روند![]()
نوشته شده توسط H.N در سه شنبه سوم اسفند 1389 ساعت 21:2 موضوع شعر | لینک ثابت
من از اين فاصله ها بيزارم من تو و عشق تو رو كم دارم
من دلم ميخواد كنارم باشي ميتوني هميشه يارم باشي
ميتوني فاصله رو برداري يا منو تو حسرتت ميزاري
تو كه هم صحبت شبهامي آخرين دلخوشيه دنيامي
به تو وابسته شدم اين روزا تو رو هر شب ميبينم تو رويا
بگو دركم ميكني ميفهمي يا كه بي تفوتي بي رحمي
به تو وابسته شدم اين روزا تو رو هر شب ميبينم تو رويا
ميدوني چقدر برات دلتنگم من با احساس خودم ميجنگم
شهری از علی احمدی دوست عزیزمون
http://www.aliahmadia2.blogfa.com
نوشته شده توسط H.N در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ساعت 8:27 موضوع | لینک ثابت
آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست
با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است
لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
با غذا و میوه ی آن جشن، افطاری کنید

البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها
پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است
پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر
هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید

در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب
کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه
چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید

ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک
دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید

لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست
از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید

البته هر چیز دارد مرزی و اندازه ای
پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید

حرکت موزون اگر درکرد از خود، دیگری
با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید

کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟!
با موبایل خود مبادا فیلم برداری کنید

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور
بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید


نوشته شده توسط H.N در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط H.N در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 1:4 موضوع | لینک ثابت
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي
امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
نوشته شده توسط H.N در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 23:48 موضوع شعر | لینک ثابت
رد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم
راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در
این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند ودیگری
درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با
ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او
بشنود و خود شرفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و
ارزش آن در لحظاتی تجلیمی یابد که نفس آدمی را می برد
نوشته شده توسط H.N در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 16:18 موضوع شعر | لینک ثابت
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
***
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارق از جام الستش کرده بود
***
گفت یارب از چه خارم کرده ای
برصلیب عشق دارم کرده ای
***
خسته ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
***
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
***
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
***
سالها با جور لیلایت ساختی
من کنارت بودم و نشناختی...
نوشته شده توسط H.N در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 0:1 موضوع شعر | لینک ثابت

بقیه عکس ها در ادامه مطلب
نوشته شده توسط H.N در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 22:52 موضوع گالری عکس | لینک ثابت

بقیه عکس ها در ادامه مطلب
نوشته شده توسط H.N در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 21:47 موضوع گالری عکس | لینک ثابت
نوشته شده توسط H.N در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 21:43 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY